بسياری معتقدند که يک ماه تاخير در نوشتن اونم در وبلاگ يعنی مرگ وبلاگ ولی مشغول تفکر بودم... به چی؟! به اينکه زمانی که صرف نوشتن وبلاگ ميکنيم ارزشش رو داره؟ کتابيش اينطور ميشه :
زمانی که از دست ميدهيم ارزش چه کاری را دارد؟
مثل موضوع انشاهای دوران مدرسه ... علم بهتر است يا ثروت ؟ ... وقت طلاست ... چو دزدی با چراغ آيد گزيده تر برد کالا...تابستان خود را تعريف کنيد.
ولی واقعا زمانی که هر لحظه به لحظه ميگذره و ديگه هيچ وقت برنميگرده ارزش چه کاری رو داره؟ وقتی خيلی به اين مسئله فکر ميکنم ميبينم که هيچ چيز و هيچ کاری نيست که جای اين لحظه های کوچيک لحظه هايی که با هر تيک تيک ساعت ميگذره و ديگه هيچوقت و هيچوقت برنميگرده رو داشته باشه.
بزرگترها ميگن قدر جوونيت رو بدون. معنيش اينه که قدر لحظه ها ت رو بدون قدر ثانيه ها و يک دهم ثانيه هات رو بدون. برای چی؟ برای اينکه وقتی گذشت ديگه بر نميگرده ديگه تموم شده ديگه گذشته . وقتی کوچيکی بهت ميگن درس بخون که برای خودت کسی بشی . يعنی مشغول کاری بشی . خوب حالا هر کدوم مشغول کاری هستيم. جراحی، خلبانی، روزنامه نگاری، خانه داری، رفتگری، بچه داری، ... ، ... ، ... کار کدوم با ارزش تر هست؟ کار کدوم ماندگارتر هست؟ اصولا کار بايد ماندگار باشد يا نه؟ اصولا بايد کاری کرد يا نه؟ اصولا بايد اصولی وجود داشته باشد يا نه؟
اينطور بنظر ميرسد که بايد زندگی کرد. که اين لحظه های گذرا منتظر ما نميمونن که کارامونو تموم کنيم يا نکنيم. که برای خودمون کسی بشيم يا نه که وقتی جناب شتر پشت در خونمون بخوابه وقت آزادی از دست تمام دقيقه ها و ثانيه ها و يکصدم ثانيه هاست. حالا اين مسئله که چطور يک شتر پشت در آپارتمان شماره ۲۰۲۴ خيابان يانگ پيداش ميشه بحثی است جدا.
پس...
هيچ پسی وجود ندارد. احتياج به نتيجه گيری اخلاقی در آخر مطلب نيست. زندگی همين است که خودتون ميبينيد
اگر دلتون خواست از پشت عينک بنفش ببينيدش. سبز ، آبی نارنجی ... photoshop که بيشتر از ۲۵۶ رنگ داره . يا نه اصلا چشماتونو ببنديد. در هر صورت چشم خودتون و زندگی خودتونه .
مادر مادربزرگمان میگفت دوره آخر زمان که برسد...
پشت ميز مات و مبهوت نشستم دو روز هست که ميخوام درباره عکسها و خبرهايی که ديدم و شنيدم بنويسم.
عکسهای مربوط به عریانی زندانيان عراقی توسط سربازان امريكايي و فيلم بريده شدن سر يک امريکايی توسط عراقيها.
خبرها رو خوندم و دو روز بود كه دنبال لينك فيلم ميگشتم. يادداشت سردبير رو كه خوندم دست و پام سست شد. مطمئن نبودم كه بازم ميخوام فيلم رو ببينم يا نه.ولي لينك رو ازآقاي تاج دولتي گرفتم. رفتم توي سايت و اول فيلم رو ديدم هرچند كه هنوز جرات نكردم تا آخر فيلم رو ببينم. منتظرم برم خونه و ....
گاهی کلمات خشک ميشن وزن پيدا ميکنن سنگين ميشن و کش ميان.
الان فقط ميتونم لينک عکسها و فيلم رو بذارم.
راست ميگفتند دوره آخر زمان که برسد...!!؟
خداي من ...
همه چیز از دانشگاه هنر سر چهارراه ولیعصر شروع شد.
از سر کلاسهای دکتر الهياری و سر کلاسهای اميدابراهيم دوستيمون بيشتر شد. صبحها از ساعت ۶ پياده روی تو پارک ملت ولي نميدونم چرا آخر کشف های هنری مون هميشه به شکم چرانی ميرسيد. صبحانه هتل هما و عصرونه بعد از نگارخانه برگ رستوران گپ. نمايشگاه برای ولنتاين و سرخک گرفتن بهار.
تو کتاب طب الکبیر خوندم که لیموترش برای سرخک خوبه و یک هفته تمام ۳-۴ کیلو لیموترش خوردم که سرخک نگیرم و سفر هند به هم نخوره.
وقتی میخواستم بیام برام همه جا رو زیر و رو کرد که پلوپز ۱۱۰ ولت پارس خزر پیدا کنه تا به دور از دست پخت های مامان جان از گشنگی نمیرم.
دلم برای بهار تنگ شده
دلم برای نگارخانه برگ تنگ شده
برای مجتمع پایتخت
برای شیرینی دانمارکی های قنادی الهیه
برای تجریش
کتابفروشی باغ
پاساژ قائم
امامزاده صالح
کتابفروشی کامران
لوازم التحریر نور
سینما عصر جدید
گلفروشی اسپرینگ
نگارخانه الهه
دلم برای ....
Wednesday, April 28, 2004
ديروز دختر حميد مصدق اينجا بود.غزل.
تو به من خنديدي
و نميدانستي
من به چه دلهره از باغچه همسايه
سيب را دزديدم
...
ميگفت يك سال و نيم هست كه از ايران اومده ميگفت downtownرو دوست داره.
ميگفت...
همينطور كه باهام حرف ميزد به صورتش نگاه ميكردم و تو اين فكر بودم كه اين بچه ها تو سايه بزرگ ميشن و زندگي ميكنن.
كه همه در وحله اول ميخوان ارزيابيشون كنن كه با والدينشون مقايسه شون كنن . كه ببينن چقدر درس خوندن. چقدر سياسي هستن. چقدر معلومات دارن . چقدر...
به صورتش نگاه ميكردم. يه صورت ساده و بانمك با موهاي مشگي و تو اين فكر بودم كه چقدر ترس از قضاوت ديگران، چقدر غرور پدري چون مصدق داشتن، چقدر حس تلاش براي خود واقعي بودن، پشت اين نگاه گنگ هست؟
Wednesday, April 14, 2004
اگر كه مرزي وجود نداشت..
آدميزاد قوانيني به وجود مياره كه باعث نظم و ترتيب باشه و كمكش كنه ولي بعد همين قوانين دست و پاگير ميشه. همين قوانين تفرقه ميندازه و جنگ به وجود مياد.
باعث به وجود اومدن جنگ، قانون هست يا حس مالكيت؟!
هر دو و هيچكدوم
شايد ذات آدمي...
اين روزها آنقدر در بايدها و نبايدهاي زندگي گم شده ام كه يادم ميرود زندگي كنم.
آن روزها اما...
يكبار تمام روز دلمشغولي ام اين بود كه بدانم خورشيد چه رنگي است؟!
بعد ازعوض كردن چند وبلاگ به اينجا رسيدم. ميخوام دوباره بنويسم و باشم.
ولي بايد از چي نوشت؟ از روزهايي كه ميگذره؟
از اتفاقاتي كه در گوشه و كنار دنيا مي افته؟ از جنگ؟خشونت؟عشق؟ پاكي؟تجاوز؟زندگي؟!
بايد از زندگي گفت...تنها چيزي كه در جريانه. چه ما باشيم و چه نباشيم
Sunday, December 22, 2002
اين روزها غرق در کار، ساعتها رو گم ميکردم. توی صفحه چهارگوش مونيتور محو شده بودم و ...
وقتی بخوای روی پای خودت بايستی، وقتی احساس بزرگ شدن بهت دست بده، وقتی بخوای مثلا مستقل باشی، بايد بتونی از عهده اش بر بيايی .
بايد اگر به خاطر ديگران نه ؛ که به خاطر خودت هم که شده ثابت کنی که ديگه اون بچه کوچولوی مامانت نيستی و به عنوان يک فرد کامل ميتونی عواقب کارت رو به عهده بگيری و زیر فشار کار و زندگی خم به ابرو نیاری. و وقتی تازه از همه اینها سربلند بیرون بیایی میتونی بگی که بزرگ شدی .
فقط همین؟!!
نه .... بزرگ شدن به خیلی چیزهای دیگه احتیاج داره .
Tuesday, December 10, 2002
اون روزها که توی خاک خوب خودم بودم هميشه فکر ميکردم حرف زدن از غربت توی يه خاک ديگه بی معنی هست چون ممکنه توی خاک خودت هم غربت رو حس کنی ولی امروز که روی خاک دیگه ای قدم میزنم ....
Sunday, December 08, 2002
موفقيت ...
چقدر براتون اهمیت داره؟ اینکه بین یک عده که منتظرن افتادنت رو ببینن همیشه خودتو نگه داری و همون بالا بمونی ...
یا نه اصلا حسادت ...
موفقیت یا حسادت ؟
ربطش اینه که گاهی موفقیت دیگران باعث حسادت بعضی ها میشه؟!!!
چون کامل نیستیم .... همین
عجب حرفی بود ! کی کامل هست؟!! هیچکس
درگیر کاری هستم که امیدوارم سربلند ازش بیرون بیام برام دعا کنین که بتونم نگهش دارم چون خیلیییییییییی برام مهمه
به قول آب و آيينه فواره بالا میره و پایین میاد و از این بالا و پایین ها نباید حراس داشت ولی ....
Monday, December 02, 2002
گاهی وجود وابستگی ها هست که باعث ميشه قدمهامون متوقف نشه
و گاهی اجبار هست که هر کار قشنگی رو تبديل به يک عادت و تباهی ميکنه
چه ربطی داره؟
کسانی که به وبلاگم سر میزنن و براشون مهمه که چرا نمینویسم وابستگی هایی به وجود میاره که قشنگه . کسايی که هيچوقت نديديشون برات مهم ميشن و براشون مهم ميشی مثل روباهه توی شازده کوچولوی سنت اگزوپری. یه جور اهلی شدن .
ولی اينکه مجبور باشی بنويسی اصلا خوب نيست ....حتی وبلاگی که اینقدر قشنگه اگه مجبور باشی که هر شب توش یه چیزی بنویسی باعث میشه که خسته ت کنه. وقتی اجبار ی بشه تبدیل میشه به عادت و تباهی
حالا این اجبار هست یا وابستگی ؟!
من که وابستگی.... شما رو نمیدونم
Wednesday, November 27, 2002
مرگ يه واقعیت و گاهی یه نعمت هست ولی نه برای همه
امروز بدون اینکه بخوام صحبت دو نفر رو شنیدم . یکی از اونها برادر ۱۸ ساله اش توی یه حادثه رانندگی مرده بود . ميگفت دلم برای برادرم تنگ شده .....
بدون اينکه بشناسمش بغضم گرفت ..
فکر اين دلتنگی عجيب ٫ تمام روز ذهنمو پوشونده بود
..........
......
...
با این حال اگر که زندگی روح وجود داشته باشه مرگ ميتونه يه تجربه فوق العاده باشه .. !!!!
نه؟
Monday, November 25, 2002
هميشه دلم ميخواست يه جور ديگه باشم . يه جور متفاوت يه جور عجيب و خوب . کتاب خوندم. برای دلم شعر گفتم سفر رفتم و رشته ام شد هنر . هنوزم همونا رو دوست دارم
گاهی زندگی فرصت اینکه به خواسته هامون فکر کنیم رو ازمون میگیره
گم ميشيم تو تکرارها . تو خوابيدن و بيدار شدن تو رفتن و اومدن و یه روز چشم باز میکنیم و میبینیم پیر شدیم
اونروز ديگه کسی نيست که همه اون آرزوها رو به واقعيت نزدیک کنه
ديگه عمری نيست
امروز هم گذشت. هميشه روزها ميگذره چه خو ب و چه بد.
هنوز زير آسمون آبی هستم هنوز همه چيزهای قشنگ توی دنيا رو دوست دارم و هنوز هم دلم ميخواد زنده باشم تا وقتی که خدا بخواد
|
|
|